داستان سنگ صبور
آرام چادر را کنار زدم پرتو های بی
قوت خورشید اندکی هوا را روشن کرده بود نسیم ملا یمی می وزید وموهایم را درهوا به
حرکت در می آورد موهایی که
همیشه مادرم می بافت اما حالا حاصل دستهای خاله فاطمه
بود دستی بردم وبه زیر روسری ام هدایتشان کردم دمپایی هایم را سریع به پاکردم
وازمیان
چادرها به سمت بیرون کمپ دویدم بیچاره چادر ها دیگر
نوایی برایشان نمانده پاره وفرسوده شدند دیشب هم پایه یکی از چادرها تاب نیاورد
وبا صدای
ترسناکی فروریخت پدر ودختری زیرش بودند بیچاره کمر پدر
شکست خا له دیشب میگفت : بازم احسنت به وفایشان که ماندند وسرپناه مردم بی پناه
شدند !
ازکمپ بیرون آمدم برروی درب زنگ زده کمپ آرم سازمان ملل
نقش بسته بود که زیر لایه های خاک جنگ ناپدیدکمرنگ شده بود فقط شعارش مانده بودهوا
کمی
سرد تر شده بود قدم هایم را تندتر کردم چند کوچه که
گذشتم قروه را دیدم همسایه قدیممان که چند سالی از من بزگتراست
- سلام قروه مدرسه نمیری؟
_ سلام خیلی وقته نمیرم آخرین باری که .......بمباران
کردند...........کلاس بغلیمان کامل خراب شد...........
سقف کلاس ماهم فرو ریخت................ سکوت سنگینی کرد به زور بغضش را خورد :
چندتا از
همکلاسی هایمان هم ماندند زیر آوارنتونست ادامه بده زد
زیر گریه : دیگه چقدر تحمل کنیم تمام نیمکت هامان به جای دوستامون اسم هاشون نوشته
شده
مادرم میترسه من هم توی بمباران ها بمیرم مثل پدرم
:"(
دلم خیلی سوخت قروه همسایه قدیممان بود قبل از خرابی
خانه هایمان بعداز ظهر های تابستان وقتی مادرانمان باهم دیگر نان میپختند جلوی درب
خانه
هایمان بازی میکردیم نقاشی میکشیدیم وخیال می بافتیم
هرکدام میخواستیم کاره ای شویم مثله همه ی بچه های دنیا راستی ما مگه چه چیز از
آنها کم
داریم؟ هعی یادش بخیر
کمی دل داریش دادم گفتم ناراحت نباش همه چیز درست میشود
چه میتوانستم بگویم من هم مثل او فکرمیکردم به خودم هم گفتم همه چیز درست
میشود........ ازش خداحافظی کردم تقریبا باد می وزید تنم
مور مور شددستام رو اوردم جلوی صورتم و ها کردم لبه های نازک ژاکتم رو به هم
رسوندم اما پارگی های روی زانوی شلوارم سرمارا تامغز
استخاون هایم میبرد چاره ای نبودگامهام رو تندتر برداشتم زیاد جلو نرفته بود که
حسین رو دیدم
جلوی درب خونشون نشسته بود باورم نمیشد خدایا ! خیلی
خوشحال شدم دویدم سمتش اما سرجام خشکم زد یه جورایی ترسیدم حسین حسین قبلی نبود
خیلی لاغرشده بود صورتش یه تیکه کبود تازه دستش رو هم جا گذاشته بودو به یه نقطه
خیره شده بود حسین از همه بچه های محله بزرگتر بود کلی پرانرژی تو بازی هوای هممون
رو داشت این اوخر رفهایی در باره ی جنگ میزد اما ماکه 5- 6سالمون بود ازش سردر نمی
آوردیم چند وقت پیش یه آقایی اومد وباهامون حرف زد : ما میخوایم اوضاع رو خوب کنیم
میخوایم دیگه از جنگ خبری نباشه اسلام رو به همه نشون بدیم هرکی باما بیاد قهرمان
میشه........... اومد سعی
میکرد باهامون مهربون باشه اما منکه زیاد ازش خوشم
نیومده بود میخواست ازبین ام بچه ها چند نفری رو واسه جنگ باخودش ببره حسین و چند
نفر دیگه
باهاش رفتن بعضاشون فقط 4سالشون براش فرقی نداشت بردشون
به ارتش آزاد وحالا حسین برگشته بود وشده بود قهرمان ما قهرمان حسین اما مگه
قهرمان ها اینطورین ؟؟ مادرش امد نوازش کرد چندبار صداش کرد جوابش رو نداد سرش کج
شد. بی اختیار چند قدم رفتم عقب مادرش بلند
گریه کرد از ته دل فریاد زد خدا لعنت کنه تروریستهارو ارهابی هارو که بچه هارو سپر
انسانی میکنه ای خدا ببینین با بچه ی من چی کارکردن؟.......
اما حسین همچنان ساکت بود وخیره به زمین از حسین ومادرش
دور شدم دویدم اما همش تو فکرحسین بودم بالاخره رسیدم به قبرستان.
برای مطالعه ی ادامه داستان به ادامه مطلب بروید
آخر قبرستان سمت چپ 10قدم مانده به غسال خانه خانواده ام
منتظرم بودند مامان , بابا, خواهرکوچیکه .تکه نونی که از سهم دیشبم براشون کنار
گذاشتم در دستانم فشردم وبه سمت قبرها دویدم ناخودآگاه خودم رو روی قبرها
انداختم........سنگ صبورهام اومدند و طبق عادت دورم رو گرفتند دستی بردم وتکه نانم
رو بیرون آوردم و برایشان خرد کردم... دلم خیلی گرفته بود شاید به خاطرقروه کاش
مادرمن هم زنده بود ونگرانم میشد میگفت مدرسه نرو پیش خودم بمان پناهت میشوم شاید
به خاطر مادر حسین یا پدری که دیشب خودش کمر شکست اما دخترش چیزیش نشد دومرتبه روی
قبر پدرم افتادم وفشردمش کاش آغوشش رو داشتم نکنه اگه چادر ما فرو بریزه کمر من
بشکنه؟یاد قصه های هرشب مامان افتادم که از کربلا برام میگفت: از آتیش خیمه ها
فرار بچه ها....یعنی چون امام حسین نبود رقیه(س)موند زیر خیمه ها؟ روکردم به
کبوترها بق بقو میکردند و تند تند دانه میخوردند مثلا داشتم باهاشون درد و دل
میکردم گناهی هم نداشتند انسانها اینجا از گرسنگی برگ درخت میخورند چه برسه به این
کبوترهای بی نوا کبوتری به سمت دانه ای رفت اما هجوم کبوترها اورا برزمین زد
تااینکه کبوتر دیگری دوید وکمکش کرد
تصویر خاله فاطمه آمد جلوی چشمام ازوقتی خانواده ام در
بمباران کشته شدند او دایه ام شده بود دایه ی مهربانتر از مادر....
درکربلاهم حضرت زینب یاروپناه رقیه بود خدا همیشه به فکر
بچه هاست.....
بلند شدم تقریبا باد میوزید روسری ام را سفت تر کردم
وژاکت هم را محکم تر فشردم اما باز درز های شلوارم کارخودشان را میکردند با
کبوترها خداحافظی
کردم وتک تک بوسیدمشان ودویدم سمت کمپ وقتی رسیدم خاله
نگران منتظرم بود
دعوایم کرد اما پریدم بغلش اغوشش بوی مادر می داد......
*
از روزهای بعد اوضاع سخت تر شده بود آن تکه نان خشک هم
به زور گیرمان می آمد بین خودمان باشد من یواشکی نان خودم را میگذاشتم کنار برای
سنگ
صبورهایم دوتا از بچه های 7و8ساله از گرسنگی مردند بر سر
کودک دوماهه یکی از خانواده هاهم ترکش خمپاره ای خورد شهید شد(عکس لینک) دیگر همه
جا برای ما بوی مرگ میداد حتی لالایی های شبانه مادران.......
چندروزی بود به قبرستان نرفته بودم دلم بدجوری هوای
مادرم را کرده بودوسنگ صبورهایم صبح خیلی زود بلند شدم آرام طوری که خاله بیدار
نشودکفش
هایم را پوشیدم ودویدم سمت قبرستان....همش در این فکر
بودم اگر سنگ صبورهایم بمیرند چه؟دیگر باکه دردو دل کنم؟چه کسی غم هایم را باخودش
ببرد
ازمن دور کند؟آن وقت من هم دق خواهم کرد...مثل رقیه(س)..........
رسیدم به قبرستان صدای بق بقوشان می آمد تندی رفتم به
دور پاهایم پیچیدند دستی به سرشان کشیدم ونان دیشبم را برایشن خرد کردم وتک تک
بوسیدمشان بعد سریع ازقبرستان آمدم بیرون ودویدم سمت کمپ از بس دویده بودم نفسم
بالا نمی امد نزدیک کمپ دنیا بر سرم خراب شد . کمپ اتش گرفته بود دود غلیظی ازکمپ
به آسمان بلند بود چادر ها,لباس ها,بچه ها همه می سوختند .
هوا پربود از بوی تند کباب......
خاله فاطمه....
گریه ام گرفته بود نکند خاله.....کنار کمپ سطل آب
میدادند دویدم ویک سطل گرفتم وبردم سمت آتش یاد کربلا افتادم چقدر سخت است پشت
وپناه کسی بودن خاله نمیشد تونقش حضرت زینب(س) بمانی ومن در نقش رقیه(س) نمیتوانم
پناه ویاور باشم...... سطل سنگین بود هلش دادم سمت اتش بیشترش بر زمین ریخت روبه
اتش کردم وگفتم خاله نمیذارم توهم فرشته شوی بری پیش خدا. هجوم مردم مرا به این
سوآن سو برد گوشه ی لباسم آتش گرفت ترسیده بودم خوابیدم برزمین وغلط خوردم تا خاموش
شوم زود خاموش شد خواستم بلند شوموبروم سمت سطل پای فردی بر کمرم خورد و به زمین
افتادمیکی پا روی دستم گذاشت جیغ کشیدم خواستم بروم زیر دیوار که آتش شعله
کشیدافتادم زیر دست وپا هرکسی برجایی ام میزد
رقیه بودن سخت تر است خاله بیا
مردی پایش محکم به سرم خورد و دیگر هیچ
آخر قبرستان سمت چپ 10قدم مانده به غسال خانه برروی قبری
تازه کبوترها بی تابی میکردند
حنانه بلندشو سنگ صبورهایت بی تابت شدند.....
یا رقیه بنت الحسین
استفاده از داستان با ذکرنام نویسنده (رهرو زینبی) موردی
ندارد.....
تمامی اتفاقات داستان برگرفته از وقایع کاملا واقعی ایست
حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند :
همانا حقیقت و واقعیّت تمام سعادت ها و رستگارى ها در دوستى علىّ علیه السلام در زمان حیات و پس از رحلتش خواهدبود.
ایام تسلیت باد .. التماس دعا
عاقبتتون بخیر